تبليغاتX
صدف
 
صدف
 
 
 
عبور مادرم بی صدا
                     ولی حماسی بود
پدرم با چراغ اشک

                 ظلمت را بیکسو زد
ومادرم را
     از خاک پس گرفت
وآسمان را
           غرق شادمانی های سیاه کرد

 

 

حسن حسینی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت 13:17  توسط صدف  | 
دل این سوره فجر

  پشت این صبح مبین

به تفاسیر نگاه تو اگر گرم نبود

شب ظلمانی یخبندان را

   هیچ از قالب تکرار زدن شرم نبود...

 

 

آه ای عالم ربانی عشق!

  در کتابی ابدی

       شرح منظومه بیداری ما را بنویس!

                                                                                                         

                                                                                                                      حسن حسینی

 |+| نوشته شده در  شنبه 1385/11/14ساعت 8:6  توسط صدف  | 

چقدر نوشتن سخته!!

این همه موضوع برای نوشتن اونوقت آدم هیچی ننویسه!اولش می خواستم به مناسبت ولادت امام رضا(ع) یه متن مفصلی بنویسم...ولی دیدم من........ بعد گفتم حداقل برای شب یلدا یه پیغامی بگذارم...خوب آدم اساسا تنبل آفریده شده...

در هر صورت تبریک می گم ولادت اماممون رو (امام رضا (ع))و امیدوارم شب یلدا هم به همه خوش گذشته باشه...

یه چند روزی بیشتر تا عید قربان نمونده...روز آزمایش حضرت ابراهیم (ع)...چه آزمایش بزرگی! یا بهتره بگیم چه آزمایش سختی!!......... برای آدم دوری عزیزانش خیلی سخته...حالا چه برسه به این که آدم با دست خودش بخواد عزیزشو....

ولی خوب پیری می گفت ما آدما اکثرا همون اول امتحان کم میاریم... چون سبک سنگین می کنیم دیگه .ولی آدم اگه مثل ابراهیم (ع) باشه.. اگه سبک سنگین نکنه ..بره تنهایی تمام بتا رو بشکونه...از افتادن تو آتیش نترسه...عزیز خودشو بخواد قربونی کنه ...و...آدم اولش سبک سنگین می کنه می بینه به ضررشه  دیگه ولی اگر رفت...نه تا وسطشا...تا آخرش رفت...تا دم آتیش رفت...بتا رو شکوند...چاغو رو رو گلو  گذاشت...اینا رو همشو به خاطر خدای خودش کرد... اون وقت این آدمه که ...این آدمه که....<قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا  >........

خدا از عابدان آن را گزیند                                   که در راه خدا خود را نبیند                   

این آدم ...همین آدمه که ارزششو پیدا کرده که جلو بیفته و ما هم پشت سرش راه بیافتیم...این آدم به مقام امامت می رسه ....

 البته اون آقا این شکلی نگفت..منظورم اینه که یه مقدار تغییرش دادم.......

 

راستی این اعیاد رو به همتون تبریک می گم....

 

 

صدف خانوم ، ما که بلاخره نوشتیم!؟....حالا نوبت شماست...

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/07ساعت 16:25  توسط صدف  | 
علی٬منم دلم برات تنگ شده بود...ولی...درسته که خودت نبودی٬خوب خاطراتت که بود...علی عزیزم٬من همیشه یاد خاطراتم با تو وبعضیای دیگه هستم...به خاطر همینه که هیچ وقت پریشان خاطر نیستم دیکه...اصلا به خاطر همینه که آسمونه من همیشه قشنگه...یا شایدم همیشه آسمونه من قشنگه....

علی من آسمونو دوست دارم...آسمونه قشنگو دوست دارم...

علی٬من آسمون ابری رو دوست دارم...ازون ابرایی که قراره بعدش بارون بیاد.....

من آسمون باروونی رو هم دوست دارم...از اون بارونایی که نم نم٬یا شایدم آروم آروم می آن...وقتی این طوری بارون می آد انگار خدا درای رحمتش رو  ماها باز کرده...خوب اون طوری یه محبتی به ما رو می آره..دلامون نرم میشه...قلبامون مهربون می شه...دوست داشتن بیشتر می فهمه..عشقو... یه دفعه آسمونه چشمامونم تر میشه........

علی٬من آسمونه ابری رو دوست ...ازون ابرایی که ازشون شر شر بارون می آد...حتی ازون ابرایی که حی رعدو برق می زنن...

من آسمونو دوست دارم...اون اسمونایی که ازشوون برف می آد...اون طوری من و تو می تونیم تو برفا راه بریم بعدش برگردیم رد پامونو ببینیم ....اصلا می توونیم بریم ادم برفی بسازیم...من آدم برفی تو رو می سازم٬تو هم مال منو بساز...اون وقت آتیش روشن می کنیم بعدش می گیم سرخی تو از ما ٬زردی آدم برفیا از تو...بعدش می شینیم تا آدم برفیامون آب بشن...علی٬ کاش من و تو هم همینطوری بودیم...کاش ما آدمها این طوری بودیم...با هم٬ با هم به دنیا می اوومدیم ...بعدشم خوب با هم٬با هم می مردیم...بعدش خوب با هم با هم مرفتیم بهشت....

من آسمونو دوست دارم...ازون آسمونایی که توشون رنگین کمونه...اون طوری من و تو می تونیم با هم بریم از زیر رنگین کمون ردشیم..عین طناب زدن می موونه...راستی علی میشه از زیر رنگین کمون رد شد؟اصلا رنگین کمون از زیر چه رنگیه؟علی بگو دیگه...

من آسمونو دوست دارم٬ ازون آسمونایی که صاف صافند٬ بعد یه گوششوون یه تیکه ابر کوچوله ی گم شده پیدا می کنیم...اون ابر منو یاد گمشدم میندازه...

من آسمونو دوست دارم٬ازون آسمونایی که ماهش قشنگه..ازون آسمونایی که پر از ستارست...این طوری می تونیم منو تو بشینیم ستاره ها رو ببینیم...حتی می تونیم اسم بذاریم براشون....

من آسمونو دوست دارم...

راستی علی تو چرا آسمونت همیشه قشنگ نیست.......  

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 7:39  توسط صدف  | 
مرا نه سر نه سامان آفریدند

                                     پریشانم پیشان آفریدند

دلم برات تنگ شده بود...امروز صبح می خواستم بهت زنگ بزنم ولی روم نشد!!!گفتم شاید ته دلت ازم ناراحت باشی...بگی اینم که وبلاگ ما رو ول کرد رفت.الان یه ماه جواب نداده...خوب منم نمی خوام صداتو ناراحت بشنوم دیگه...

صدفم منو ببخش این روزا اوضام ریخته به هم .همچی با همچی قاطی شده...البته اینطوری شاید بهترم باشه!...

این حرفا رو ولش کن...به نظرت دیشب آسمون قشنگ نبود؟من که دیشب آسمونو ندیدم ولی نمی دوونم چرا فکر می کنم دیشب آسمون قشنگتر بود...شاید من آسمونو قشنگ می دیدم...شایدم آسمون چشام قشنگ بوده..اصلا نه!اصمونه دلم قشنگ بوده...یاد خاطراتم افتادم..شایدم اونا یاد من افتادن..یاد خاطراتم با تو...با....

امیدوارم آسمونه من٬تو و بقیه٬همیشه قشنگ باشه...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/24ساعت 8:27  توسط صدف  | 
این علی هم که هواس برای آدم نمی ذاره... یه چیزی که می خواد بگه اینقدر حاشیه می ذاره توش که هیچگی نمی فهمه چی به چی شد!؟ تازه خیلی از این حواشی هم به اصل مطلب اصلا ربطی ندارن....

این علی رو ولش کنیم .. قراره در مورد پیامبر اکرم بگم. یه تیکه از کتاب سنن النبی رو همینطوری انتخواب کردم و اونو می نویسم. این علی که هواس برای ادم نمی ذاره که ...

زید بن ثابت روایت کرده است که:

هر گاه با رسول خدا(ص) همنشین می شدیم اگر صحبت آخرت بود پیامبر هم همراه با ما راجع به آن صحبت می فرمود و اگر درباره دنیا گغت و گو می کردیم با ما درباره دنیا صحبت می فرمود و اگر راجع به خوردنی ها و اشامیدنی ها سخن به میان می آمد باز با ما درباره آن صحبت می فرمود.

 

قابل توجه خیلی ها ......

 |+| نوشته شده در  شنبه 1385/07/08ساعت 21:59  توسط صدف  | 

در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند  

                                         گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را

 

صدف خانوم وبلاگتو خوب شروع کردی . دوستاتم که ازت تعریف کردن...

راستش اگه بخوام ادامه بدم لابد باید الان از پیامبر اسلام (ص) بگم . ولی چون ماه رمضون نزدیکه یه پرانتز وسط وبلاگ باز می کنم و در مورد ماه رمضون می نویسم.....

 

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : إن ابواب السماء تفتح فی اول لیله من شهر رمضان ، و لا تغلق الی آخر لیله منه.

رسول اکرم (ص) فرمودند : همانا درب های رحمت آسمان ، در اولین شب ماه رمضان گشوده می شود و تا آخرین شب ماه رمضان باز است و درهای رحمت خدا بسته نخواهد شد.

 

ببخش که نمی تونم عربی رو با اعرابش بنویسم.

ولی عجب ماهیه ماه رمضون ها.

صبح پا می شی ، صبح زود، سحری می خوری . از اون ور تلویزیون روشنه و گوشت به دعای سحر و چشات به اینکه ببینی کی اذان می شه . عجب حالی داره ها... البته بگذریم که عده ای اون موقعها نماز شبشون رو دارن می خونن . خوب هر دوش کاره مستحبیه دیگه!!!

بعدش نماز اول وقت و چرت بعد از اوون، البته بگذریم که یه سریها کارای دیگه می کنن... بعدشم که زندگی روزمره رو پیش می گیریم ، با این تفاوت که قرآن کمی جاشو تو زندگیمون باز می کنه... با این تفاوت که سعی می کنیم دروغ نگیم ، سعی می کنیم غیبت نکنیم ، سعی می کنیم مواظب کارامون باشیم ، سعی می کنیم دل همو نشکنیم ، سعی می کنیم به یاد فقرا باشیم ... البته بگذریم که یه عده سعی می کنن از مهمونی لذت ببرن....

بعدشم که غروب می شه . یا یه جا افطاری دعوتیم یا میزبانی می کنیم یا منتظریم فیلم بعدی شروع شه....بگذریم که ........

 

ولی چه ماه خوبی ماه رمضونا . اولش می ریم پیشوازش . بعدشم همینطوری اتفاقای مختلف تا می رسیم به ولادت کریم اهل بیت، امام حسن مجتبی (ع).

 

قال حسن بن علی علیه السلام : من عبد الله، عبد الله له کل شیء

امام حسن مجتبی (ع) : هر کس خدا را بندگی کند ، خداوند هر چیز را بنده او گرداند.

 

بعدشم باز میگذرهو می رسیم به لیالی قدر . می رسیم به شب ضربت خوردن امیر المومنین علی (ع) .می رسیم به .....................................

 

قال امیر المومنین،علی بن ابی طالب (ع):عظم الخالق عندک یصغر المخلوق فی عینک

امام علی (ع): بزرگی پروردگار نزد تو، پدیده ها را در چشمت کوچک می کند.

 

امیدارم توی شبای قدر اوضاع تغییر کنه و ما رو در کوی نیک نامی راه بدن....

تو هم ، صدفم، برام دعا کن.

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی

                                        به یاد دار محبان باد پیما را

 

بعد از همه اینا می رسیم به روز قدس ، روز اعلام بیزاری از ...

از اونا یی که .... خودت می دوونی که وظیفه من و توست که بیایم و ...

صدفم دوست دارم تو رو تو راهپیمایی ببینم . ببینم ایستادی و .....

آه....

بعدشم همینطوری روزا می گذره و ما کم کم احساس می کنیم داریم عزیزی رو از دست می دیم . عید فطر می شه و ما خوشحال به نماز عید می ریم و فطریه می دیم و میریم مهمونی و خلاصه از اینجور حرفا... بعدشم مهمونی تموم می شه یا نه تازه شروع می شه ، ولی .. نه فکر کنم همون تموم می شه درسته. ...؟!..؟!

اینم از ماه رمضون .

 

صدفم یه چیزی رو یادم رفت به تو و بقیه بگم. امروز جمعه شبهو ما ها یه سری ها هنوز منتظر و یه سریا دلا غمگینو یه سریها چشا گریون....

چی بگم اگه ما به اندازه یه لیوان اب خوردن..... نمی تونم ادامه بدم....

 

خلاصه دعا برای فرج فراموش نشود...... 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1385/06/31ساعت 20:33  توسط صدف  | 

محرم راز دل شیدای خود

                                         کس نمی بینم ز خاص وعا م را

با دلارامی مرا خاطر خوش است      

                                         کز دلم یکباره برد آرام را

 

یه دفعه به سرم زد که بیامو و یه وبلاگ بسازم. اولش اصلا نمی خواستم، گفتم همه وقتمو می گیره . بعدش نمی دونم چی شد؛ بالاخره ساختیم دیگه . با هم نشستیم  و ساختیم . من و علی که نمی خواد اسمشم فاش بشه . قراره یه چی من بنویسم یه چی اون.

خوب راستش نمی دونم چه طوری شروع کنم ...

 

خوبه به رسم آباء و اجدادی خودمون اولش با حمد و ثنای الهی و بعد ...

کارمو که با نام و یاد خدا شروع کرده ام؛ حالا باید حمدشو بگم ...

 

خدایا قربونت برم  که به همه اجازه دادی به هر زبونی که دلشون می خواد باهات حرف بزنن ، درد دل کنن ،خلاصه چه می دونم ...  

خدایا دیدی بنده هات چه طوری باهات حرف می زنن!  بنده های با کرمت می گن یا کریم، بنده های مهربونت میگن یا رحیم ، بنده های بخشندت می گن یا رحمان ... خلاصه اونایی که خودشونو کوچیک می دوونن می گن الله اکبر ، اونایی که قدرت و زور دارن می گن لااله الا الله  ، اوانایی که با تقوان میگن سبحان ........

اما اونایی که گناه کارن چی؟ اونا چی می گن ؟ ...اونا میگن ... میگن ...

گنه کارا می گن یا اله العاصین ... خدیا شکرت .

خدایا ... 

چی بگم اگه منو تو همین دسته آخر حساب کنی... خدا نوکرتم.... ولی چه طوری ؟ چه طوری شکرشو به جا بیارم؟ خوبه خدمو قربونی کنم؟ خوبه ؟ می دونم اون طوری هم حتی کاری نکردم...

ولی در هر صورت یه دنیا ممنون.

 

 

از آن روزی که ما را آفریدی   

                                     به غیر از معصیت چیزی ندیدی

خداوندا به حق هشت و چهارت

                                    ز مو بگذر شتر دیدی ندیدی  

                                                   باباطاهر                                                               

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/30ساعت 12:39  توسط صدف  | 
 
  بالا